تبليغاتX
پسری از جنس کابوس

پسری از جنس کابوس

هر چی بخوای اینجا هست

سلام بچه ها

ببخشید تا چند وقت نمیتونم آپ کنم...

ممنون از محبتتاتون

فعلا خداحافظ

+نوشته شده در ساعت17:18توسط Blue eye boy |

سلام بچه ها خوبین؟؟؟چه خبرا؟؟

راستش چند روز بود اصلا حس آپ کردن رو نداشتم ولی امشب دیدم حس هیچ کاری جز آپ کردن وبلاگو ندارم...

خیلی روزای سختیه بچه ها...همه چیزایی که تک تکشون میتونه آدمو افسرده کنه با هم ریخته رو سرم...ولی امیدوارم همتون خوشحال و شاد باشین

امروز یه شعر که خیلی دوسش دارمو میذارمو 3 بیت شعری که خودم گفتم(البته زیاد قشنگ نیست ببخشید دیگه : دی)

....این شعر معروف فریدون مشیریه عزیزه که فکر میکنم تنها شعریه که باهاش گریه کردم :(

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

.

.

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

.

.

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به سنگ زدي نه رميدم نه گسستم

بازگفتم كه نه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي دردامن اندوه كشيدم

نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

.

.

.

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


"فریدون مشیری"


========================================================

ببخش اگه غم تو صدامه...ببخش اگه تو تموم کوچه ها جای پاهامه

ببخش اگه با غم مینویسم...ببخش اگه حرفامو میشکونم آروم تو سینم

ببخش اگه گفتم نگام به راته...ببخش اگه گفتم رضا باهاته

مرسی از اینکه بازم سر زدید به وبلاگ کوچولوی من ....بازم سر بزنینا!!...

بابای دوست جونام...




+نوشته شده در ساعت1:3توسط Blue eye boy | |

صدای پر زدن احساس را میشنوم

و نگاهت را بخاطر میاورم

و سکوت و چشمان بی قرارت را

نگاهت بر صورتم سنگینی میکرد

به یاد میاورم تو را

در آغوش باران

و رفتنت را بی من

از پس یک احساس کودکانه

صدای خنده هایت را

طنین انداز کوچه های بی قراری کرده ام

اما اکنون تو نیستی

و سکوت همه جارا فراگرفته است...


+نوشته شده در ساعت11:8توسط Blue eye boy | |

سلام بچه ها خوبید؟؟
امروز تولدمه و فردا هم مهمترین روز زندگیمه...یعنی کنکور!!گفتم بیام تو وبلاگ ثبتش کنم تا همیشه یادم بمونه.
با توجه به اینکه مهلت دامینم تموم شده بازدیدا کم شده ولی من برام همون دوستای همیشگیم که در هر شرایطی بهم سر میزنن خیلی خیلی خیلی عزیزن...
قربونتون برم...
واسم دعا کنید
مرسی
فعلا خداحافظ
۳ تیر ۱۳۸۸

+نوشته شده در ساعت11:9توسط Blue eye boy | |

تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم،

 آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!

مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

 پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .
برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

+نوشته شده در ساعت10:49توسط Blue eye boy | |

گفتي فراموش كردن كار ساده ایست
تو ، فراموش كن
من
ساده ها را بلد نيستم . . . .

http://images-0.redbubble.net/img/art/size:large/view:main/1766601-2-plainly-i-love-you.jpg

+نوشته شده در ساعت13:28توسط Blue eye boy |

عشق از من و نگاه تو تشکیل می شود

گاهی تمام من به تو تبدیل می شود

آیا دوباره مثل همان سال های پیش

امسال هم بدون تو تحویل می شود؟

------------------------------------------

عیدتون مبارک

ببخشید از این که چیزی نمیگم فعلا وقتش نیست

موفق باشید دوستای خوبم

بای


+نوشته شده در ساعت22:15توسط Blue eye boy | |

آيا آن احساس را مي شناسي؟
 

خوب نیستم... بیخودی گریه ام می گیره ... درد دارم! اما چه دردی؟؟؟؟ نمی دونم...!

انگار همه چیز خوبه ... فکر می کنم واقعاً هم هست ... اما من نیستم!

امروز بیشتر از همیشه احساس کردم که نیستم........... این اشک ها.... نه! خوب نیستم...

انگار دارم خفه می شم!

من نفس کم میارم گاهی... و امروز باز هم از همون گاهی هاست....

             

 
آيا آن احساس را مي شناسي؟

آيا آن احساسي را مي شناسي كه گاهي
به هنگام شوق و لذتي بسيار،
در ميهماني و مجلسي شاد،
ناگهان مي بايد سكوت كني و آرام گيري؟

آنگاه هوشيار بر تختي دراز مي كشي
به مانند كسي كه قلبش به ناگه به درد آمده است،
شادي و خنده همچون دود مي پراكنند،
و تو گريه مي كني، پيوسته گريه ميكني...آيا اين احساس را مي شناسي؟


 

+نوشته شده در ساعت22:31توسط Blue eye boy | |

سلام
بالاخره پس از سالها انتظار آلبوم جدید ، فوق العاده زیبا و شنیدنی محسن یگانه به نام نفسهای بی هدف ...

توی سایتهای دیگه این آلبوم رو با کیفیت پایین قرار دادن ولی من براتون با کیفیت اورجینال قرار میدم چون من که جایی رو واسه فروش قانونی این آلبوم ندیدم!


لینک دانلود با دو کیفیت در ادامه مطلب

::ادامه مطلب::

+نوشته شده در ساعت21:33توسط Blue eye boy | |

سلام بچه ها
امروز یه مطلب خوندم که واقعا جالب بود.
گفتم اینجا هم بذارم تا شما هم بخونید
حتما براتون جالبه
تنبلیتون هم نیاد چون که باید تا حالا فهمیده باشید من هر مطلبی رو تو وبلاگم نمیذارم.
یا روی یه مطلب خیلی کار میکنم و میذارمش تو وبلاگ یا از 100000 تا مطلبی که این ور و انور میخونم یکیو انتخاب میکنم
امیدوارم از این مطلب خوشتون بیاد
نظر یادتون نره:

ندارم ات ساین هیج جا دات کام
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره باهاش مصاحبه کرد و تميز کردن زمين‌ رو به عنوان نمونه کار ديد و گفت:
«شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌هاي مربوطه رو برا‌تون بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين...»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي‌تونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نمي‌دونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخره. يعد به در خونه ها رفت و گوجه‌فرنگي‌ها رو فروخت. در کمتر ازدو ساعت، تونست سرمايش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت.
مرد فهميد مي‌تونه به اين طريق زندگي‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. درنتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت...
پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده‌فروشان آمريکاست. شروع کرد تا براي آينده‌ي خانواد‌ش برنامه‌ريزي کنه، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شون به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. مي‌تونين فکر کنين به کجاها مي‌رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟»
مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: آره! احتمالاً مي‌شدم يه
آبدارچي در شرکت مايکروسافت
فعلا بای


+نوشته شده در ساعت21:3توسط Blue eye boy | |